• پنج شنبه،27 مهر 1396
  • ورود
 
       
      • تبریک تولد حضرت امام زین العابدین علیه السلام
        تبریک تولد حضرت امام زین العابدین علیه السلام

        تبریک تولد حضرت امام زین العابدین علیه السلام

        کد اطلاعیه: 3755902
        تاریخ ثبت: ۱۳۹۶/۰۲/۱۲
        تعداد بازدید:57

         به مناسبت پنجم شعبان، سالروز تولد حضرت امام زین العابدین علیه السلام

        امام علیه السلام همچون سلف صالح و خلف پاکش از تمام محاسن و محامد اخلاقی بهره جامع داشت، ازهرگونه عیب و نقصی در زمینه اخلاق و سایر شؤون حیات پاک بود.

        هیچ برخورد و حادثه و مصیبتی آن حضرت را از تجلّی دادن حسنات الهی باز نداشت و وی را به سیّئه ای از سیّئات اخلاقی آلوده نکرد.

         

        1- برخورد الهی با مردی تندخو

        مردی از نزدیکانش به آن حضرت دشنام داد و ناسزا گفت، حضرت جواب وی را نداد تا به بدگوییش پایان داد و رفت. آنگاه آن منبع فیض به دوستانش رو کرد و فرمود: شنیدید به من چه گفت؟ من دوست دارم مرا همراهی کنید تا پاسخ مرا به وی بشنوید.

        عرضه داشتند: با تو می آییم. حضرت حرکت کرد و در حالی که قدم بر می داشت این آیه را قرائت می کرد:

        وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» «1»

        و خشم خود را فرو می برند و از [خطاهایِ ] مردم در می گذرند؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد.

        برای ما معلوم شد که حضرت کاری به دشنام دهنده ندارد. چون به در خانه آن مرد رسیدیم، حضرت فرمودند: به صاحب خانه بگویید علی بن الحسین است.

        صاحب منزل در حالی که نگران تلافی بود، به در خانه آمد. حضرت به او فرمودند:

        لحظاتی قبل مطالبی را درباره من گفتی، اگر در من وجود دارد، به خاطر آن از حضرت حق طلب مغفرت می کنم، اگر در من نیست و تو اشتباه کردی، برای تو عفو و بخشش می خواهم!!

        صاحب خانه پیشانی حضرت سجّاد علیه السلام را بوسید و عرضه داشت: یابن رسول اللَّه! آنچه گفتم در تو نبود، این منم که باید مورد عفو حقّ قرار بگیرم. «2»

         

        2- رفتار با جذامیان

        در حال سواره بر جمعی گذشت که گرفتار بیماری خطرناک و مهلک جذام بودند و کسی حاضر نبود با آنان نشست و برخاست کند!!

        آنان سفره غذا انداخته و می خواستند مشغول خوردن شوند، تا حضرت را دیدند وی را به غذا خوردن با خود دعوت کردند.

        فرمود: اگر روزه نبودم پیاده می شدم و کنار سفره شما می نشستم. چون به منزل رسید دستور داد غذایی مخصوص آماده کنند، سپس همه جذامیان را به خانه خواست و همراه آنان سر یک سفره نشست و از آنان بدینگونه دلجویی فرمود. «3»

        بیاییم همچون سیّد عابدان و زینت عبادت کنندگان و فخر سالکان به فریاد آنان که به فریادشان نمی رسند برسیم و دست نوازش به سر آنان که دستی به سرشان نمی کشند بکشیم و به رفع نیاز آنان که کسی به رفع نیازشان بر نمی خیزد اقدام کنیم و در این چند روزه عمر کسب معرفت و فضیلت کنیم و به اخلاق اولیای حقّ و عاشقان جمال و جلال آراسته گردیم.

        عاشق دلباخته، حاج میرزا حبیب اللَّه مجتهد خراسانی چه نیکو می سروده:

        گاهی سخن از عشق بگویید

        گه در ره توحید بپویید بپویید

        هرچند که این کام به جستن نشود رام

        چندان که توان جست بجویید بجویید

        شمّامه حال است که از باغ وصال است

        شمّامه این باغ ببویید ببویید

        ای سبز گیاهان که همه خشک خزانید

        این فصل بهار است برویید برویید

        ای زنده تن و مرده دلان چند خموشید

        بر سوگ دل مرده بمویید بمویید

        (میرزا حبیب اللَّه مجتهد خراسانی)

         

        3- گذشت از استاندار معزول

        هشام بن اسماعیل از طرف عبدالملک مروان به استانداری مدینه منصوب شد.

        مقام ریاست، او را به دایره غرور و کبر و ستم و ظلم کشید، حقّ را ناحقّ کرد و هر چه در توان داشت به میدان آورد. از افرادی که از او رنج بسیار و آزار فراوان دیدند حضرت زین العابدین علیه السلام بود.

        پس از مدّتی از مقامش عزل شد. استاندار جدید مدینه به نام وَلید، مأموریّت یافت استاندار قدیم را در برابر مردم به ستونی ببندد، تا هر کس بخواهد آزارهای او را تلافی کند بتواند!

        در چنان حالی می گفت تمام وحشت من از برخورد با زین العابدین علیه السلام است؛ زیرا وی را زیاد آزار داده ام.

        امام در آن هنگام به یاران و دوستانش فرمود، به هیچ وجه متعرّض وی نشوید، آنگاه به دیدن هشام بن اسماعیل رفت و فرمود: پسر عمو! از آنچه برایت پیش آمده ناراحتم، آنچه دوست داری از من بخواه که من در اجابت درخواست تو مضایقه ندارم. هشام بن اسماعیل فریاد زد:

        اللَّهُ أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ» «4»

        خدا داناتر است که مقام رسالت را در کجا قرار دهد. «5»

         

        4- احساس امنیّت

        وجود مقدّسش، روزی یکی از خدمتکارانش را دوبار صدا زد، از پاسخ دادن خودداری کرد. چون بار سوّم جواب داد، حضرت فرمود: صدای مرا در دوبار گذشته نشنیدی؟ عرضه داشت: چرا، فرمود: چرا جوابم را نمی دادی؟ گفت: یا بن رسول اللَّه! از سیاستت در امان بودم. امام سجاد علیه السلام زبان به شکر گشود و به پیشگاه حقّ عرضه داشت: خدا را سپاس که مملوکان من خودشان را از این بنده ربّ در امان می بینند. «6»

         

        5- توجه به فقرا

        خانواده های فقیری در مدینه بودند که از وسایل زندگی و خورد و خوراک آنچه کم داشتند تأمین می شدند، ولی نمی دانستند این همه لطف و مرحمت و این گونه مهر و عنایت از کجاست. چون زین العابدین علیه السلام شهید شد تمام آن برنامه ها به تعطیلی رسید، دانستند که منبع آن همه فیض و فضیلت حضرت سجّاد علیه السلام بود! «7»

         

        6- عهده دیون

        اسامه بن زید به وقت مشاهده آثار مرگ به سختی گریست. حضرت سجّاد علیه السلام در حالی که ناظر وضع او بود، سبب گریه و ناله او را پرسید. عرضه داشت:

        پانزده هزار درهم بدهکارم، آنچه از من می ماند خلأ قرضم را پُر نمی کند.

        حضرت فرمود: تمام دیونت بر عهده من است، از گریه خودداری کن که هم اکنون به هیچ کس بدهکار نیستی. آنگاه به ادای دَین او اقدام کرد و او را از سختی حقّ النّاس نجات داد. «8»

        7- مسافر مسجد

         

        در شبی سرد غلامی از غلامانش آن حضرت را در مسیر مسجد دید در حالی که جبّه و لباس و عمامه ای از خز به سر داشت و با خوشبوترین عطرخود را زینت داده بود. عرضه داشت: مولای من! در این ساعت با این وضع و شکل کجا می روی؟

        فرمود:

        مسافر مسجد جدّم رسول خدایم، تا برنامه ازدواج با حورالعین را برای خود فراهم آورم. «9»

         

        8- روزی حلال

         

        برای کسب معاش اوّل صبح از خانه بیرون می رفت. چون به آن حضرت می گفتند: این وقت روز کجا می روی؟ می فرمود:

        جهت صدقه دادن به عیالاتم می روم. با تعجّب عرضه می داشتند؟ صدقه، پاسخ می داد: آری، آنچه از حلال به دست می آید، صدقه حقّ بر بندگان است. «10»

        9- تسلیم محض

         

        امام سجاد علیه السلام می فرماید:

        به بیماری سختی دچار شدم. پدرم امام حسین علیه السلام به من فرمود: چه میل داری؟

        عرضه داشتم: میل دارم نسبت به خود برای حضرت حقّ، تعیین تکلیف نکنم؛ او آنچه به نفع من است از باب لطف و مهرش تدبیر می کند، من علاقه دارم در پیشگاه حضرتش تسلیم محض باشم. پدرم فرمود: آفرین، با ابراهیم خلیل هماهنگ شدی، به هنگامی که می خواستند او را در آتش بیندازند، جبرئیل به او گفت: چه حاجتی داری؟ پاسخ داد: برای حقّ تعیین تکلیف نمی کنم؛ او مرا کفایت می فرماید که بهترین وکیل من در تمام شؤون حیات است. «11»

        10- فرو خوردن خشم

         

        روزی از روزها کنیزش از ابریقی گلین به روی دستش جهت وضو آب می ریخت، از بی توجّهی کنیز آفتابه رها شد و پیشانی حضرت را مجروح کرد!

        حضرت سربلند کرد؛ کنیز عرضه داشت: خداوند عزّوجلّ می فرماید:

        وَالْکاظِمینَ الْغَیظَ

        و خشم خود را فرو می برند.

        حضرت فرمود: خشمم را فرو خوردم.

        عرضه داشت:

        وَالْعافینَ عَنِ النّاسِ

        و از [خطاهایِ ] مردم در می گذرند.

        فرمود: از تو گذشت نمودم.

        گفت:

        وَاللَّه یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ

        و خدا نیکوکاران را دوست دارد.

        فرمود: برو، در راه خدا آزادی! «12»

        11- در برخورد با تمسخر

         

        امام صادق علیه السلام می فرماید:

        مرد هرزه ای در مدینه بود که مردم از اطوار و افعال و حرکات و اداهای او می خندیدند.

        روزی در حالی که حضرت علیّ بن الحسین علیه السلام با دو نفر از خادمانش در حرکت بود، به دنبال آن جناب آمد و قصد کرد کاری خنده دار انجام دهد؛ در برابر دیدگان مردم عبای حضرت را از گردن آن جناب کشید، سپس دور شد؛ دوباره آمد عبا را برداشت و فرار کرد؛ آنگاه بازگشت و عبا را به طرف آن جناب انداخت. حضرت بدون آن که به وی التفات کند، فرمودند:

        این شخص کیست؟ عرضه داشتند: دلقکی است که مردم مدینه را می خنداند، حضرت فرمودند: به او بگویید: برای خداوند روزی است که در آن روز اهل باطل غرق در خسارتند. «13»

        12- واقعه ای حیرت آور

         

        امام صاق علیه السلام می فرمایند:

        حضرت سجّاد علیه السلام در سفرهای خود با کسانی همراه می شدند که آن حضرت را نشناسند و با آنان شرط می کرد در تمام امور، قافله را خدمت کند!

        همراه با قافله ای به سفر رفت؛ از هیچ خدمتی نسبت به آنان مضایقه نفرمود.

        شخصی در برخورد به کاروان، حضرت را شناخت. از اهل قافله پرسید، این انسان والا را می شناسید؟ گفتند: نه!

        گفت: او حضرت علیّ بن الحسین علیه السلام است. به جانب حضرت هجوم بردند و دست و پایش را غرق بوسه کردند و به آن مقام بزرگ عرضه داشتند:

        می خواستی دچار عذاب حقّ شویم! اگر تو را نمی شناختیم و خدای ناخواسته با دست و زبان به آزارت بر می آمدیم چه می کردیم! بی شک به هلاکت ابدی دچار می شدیم.

        حضرت سجّاد فرمودند:

        من یک بار با قافله ای همفسر شدم؛ آنان مرا می شناختند؛ محض رسول خدا به آنچه شایسته آن نبودم از من پذیرایی و احترام کردند؛ من به آن خاطر از کار خیر باز ماندم؛ این بار با شما آمدم که مانند گذشته گرفتار نشوم که این گونه سفر برای من محبوب تر است!! «14»

        13- محبّت و عدالت

         

        حضرت زین العابدین به وقت وفات، به فرزندش حضرت باقر علیه السلام فرمود:

        با شتری که دارم بیست مرتبه به حجّ خانه حقّ رفتم و برای یک بار این حیوان را تازیانه نزدم. چون شتر بمیرد، او را در زمینی دفن کن تا پیکرش نصیب درندگان نشود که رسول الهی صلی الله علیه و آله فرمود:

        شتری که هفت بار در سفر حجّ به موقف عرفات قرار بگیرد، از نعمت های بهشت است و خداوند در نسلش برکت قرار می دهد. چون شتر مُرد، حضرت باقر علیه السلام بر اساس وصیّت پدر عمل کرد. «15»

        14- نهایت جود و کرم

         

        امام صادق علیه السلام می فرماید:

        حضرت زین العابدین علیه السلام روزی که روزه می گرفتند، امر می فرمودند گوسفندی را ذبح کنند و آن را قطعه قطعه کرده در دیگ بریزند تا پخته شود، بوی لذّت بخش آبگوشت به مشامش می خورد در حالی که نزدیک افطار بود؛ دستور می داد چند عدد سینی حاضر کنند؛ غذای پخته را قسمت قسمت می کرد و می فرمود: این غذاها را در خانه فلان و فلان برسانید. آنگاه خود حضرت با قطعه ای نان و مقداری خرما افطار می کردند!! «16»

        15- رسیدگی به نیازمندان

         

        امام باقر علیه السلام می فرماید:

        چون تاریکی شب همه جا را فرا می گرفت پدرم حضرت سجّاد علیه السلام انبانی از چرم به دوش می گرفت، در حالی که در آن انبان مایحتاج نیازمندان را قرار داده بود، آنگاه خانه به خانه می رفت و هر کس را به مقدار نیازش کمک می فرمود، ولی به خاطر این که صورت مبارکش را می پوشاند او را نمی شناختند!!

        به وقت غسل بدن شریفش، آثار به دوش کشیدن آن انبان را به صورت سیاهی پوست بر شانه مبارکش مشاهده کردند. «17»

        16- بی اعتنایی به زر و زیور دنیا

         

        امام صادق علیه السلام می فرماید:

        لباسش از پشم بود و چون قصد نماز می کرد لباسی خشن می پوشید و از نماز روی فرش و تشک و جانماز خاص پرهیز داشت، سجاده اش بر زمین بود. به کوه جَبّان که در نزدیکی مدینه قرار داشت می آمد و بر سنگی سوزان قیام و قعود می نمود. آن چنان از عشق و خوف خدا در سجده های عاشقانه اش می گریست که چون سر بر می داشت گویی چهره مبارکش را در آب فرو برده!! «18»

        17- در کنار قرآن

         

        امام سجّاد زین العابدین علیه السلام می فرمود:

        لَوْماتَ مَنْ بَیْنَ الْمَشرِقِ و الْمَغْرِبِ لَمَا اسْتَوْحَشْتُ بَعْدَ أنْ یَکونَ الْقُرْآنُ مَعی. «19»

        اگرتمام انسان های مشرق و مغرب یکجا بمیرند و جز من کسی در روی زمین نماند، به خاطر این که اهل قرآنم و انسم با این منبع فیض حقّ شدید است، وحشتی نخواهم کرد.

        ز دل غافل مشو چون هست محبوب اندر این منزل

        که بر طالب نماید روی مطلوب اندر این منزل

        برون از منزل دل نیست جای جلوه جانان

        که ما را جذبه او ساخت مجذوب اندر این منزل

        بدانسان کز ره دل می توان پیوست با دلبر

        نه قاصد می کند کاری نه مکتوب اندر این منزل

        از آن کام زلیخا برنیاید از مه کنعان

        که بر یوسف تجلّی کرد یعقوب اندر این منزل

        ز پشتیبانی آن آشنا گر دل قوی داری

        نمی گردی زهر بیگانه مرعوب اندر این منزل

        (صائب تبریزی)

         

        18- معجزه اخلاقی

         

        سیّد ابن طاووس در «اقبال» از قول حضرت صادق علیه السلام روایت می کند:

        چون ماه رمضان می رسید، حضرت سجّاد علیه السلام هیچ یک از غلامان و کنیزان خود را سیاست نمی کرد، چون غلامی یا کنیزی خطا می کرد در ورقه ای می نوشت، فلان کس در فلان روز چنین خطایی را مرتکب شد. از آن جناب جز ادب و احترام و محبّت و عنایت نسبت به غلامان و کنیزان، مخصوصاً به هنگام ماه رمضان دیده نمی شد.

        چون شب آخر ماه رمضان می رسید همه را دور خود جمع می کرد، سپس کتابی که اشتباهات و گناهان آنان را ثبت کرده بود می گشود و نام هر یک را با گناهانش می خواند و می فرمود: این خطا را داشتی و من هم نسبت به آن تو را عقوبت نکردم، آیا به یاد می آری؟ عرضه می داشت: آری، یا ابن رسول اللَّه.

        وقتی از همه اقرار می گرفت در جمع آنان می آمد و می فرمود با صدای بلند دنبال من بگویید:

        ای پسر حسین بن علی! پروردگارت تمام برنامه هایت را در پرونده ات ثبت کرده، همان طوری که تو اشتباهات و خطاها و کم کاری های ما را در چنین پرونده ای نوشته ای، کتابی که نزد خدا است بر ضرر تو، به حق سخن می گوید، گناه کوچک و بزرگی نیست مگر آن که در آن کتاب شماره شده، تمام اعمالت را در آن روز به وسیله آن کتاب، حاضر خواهی دید، چنانکه ما در این ساعت تمام گذشته خود را در این پرونده حاضر می بینیم!!

        ای پسر حسین بن علی! ما را ببخش و از ما چشم پوشی کن، چنانکه خود تو از حضرت حق امید چشم پوشی و گذشت داری و همچنان که عاشق عفو و رحمت حضرت ربّ العزّه ای و طالب رحمت آن منبع فیضی، ما را مشمول عفو و رحمت خود قرار ده.

        ای پسر حسین بن علی! ذلّت و خواری خود را در پیشگاه حضرت محبوب به یاد آر، آن وجود مقدّسی که حکیم و عادل است و به اندازه خردلی به کسی ستم روا نمی دارد و اعمال بندگان را به میزان کشیده و با دقّت محاسبه کرده و بر انجام آن شهادت می دهد. بیا در چنین شبی از ما گذشت کن و از بدی های ما چشم بپوش که خداوند فرموده:

        وَلْیَعْفُوا و لْیَصْفَحُوا ألا تُحِبُّونَ أنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» «20»

        و باید [بدی آنان را که برای شما مؤمنان توانگر سبب خودداری از انفاق شده ] عفو کنند و از مجازات درگذرند؛ آیا دوست نمی دارید خدا شما را بیامرزد؟ [اگر دوست دارید، پس شما هم دیگران را مورد عفو و گذشت قرار دهید]؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.

        به همین صورت می گفت و به غلامان و کنیزان تلقین می کرد و اشک می ریخت و ناله می زد و به درگاه حضرت دوست عرضه می داشت:

        خداوندا! ما را امر کردی، از آنان که بر ما ستم کردند بگذریم، ما هم گذشتیم، پس تو هم از ما بگذر که تو درگذشت و عفو از همه ما اولی تری.

        الهی! به ما فرمودی گدا را از در خانه خود نرانیم و اکنون خود ما به گدایی به پیشگاهت آمده ایم، عنایتت را طالبیم و عطا و احسانت را خواهانیم، در تمام این برنامه ها به ما منّت بگذار و از این پیشگاه با عظمت ما را نا امید مکن. به همین کیفیّت با حضرت حقّ مناجات می کرد و اشک می ریخت، سپس رو به جانب آنان می فرمود و می گفت:

        من شما را بخشیدم، آیا شما هم مرا بخشیدید؟ من مالک خوبی برای شما نبودم، از من سوء رفتار دیدید، آری، من مالک بدکاری هستم که مملوک کریمِ جواد و عادلِ محسنم.

        عرضه می داشتند: آقای ما، با این که ما غلامان و کنیزان از حضرت تو جز خوبی ندیدیم، امّا درعین حال از تو گذشتیم.

        امام سجّاد علیه السلام می فرمود: این دعا را با من بخوانید:

        خدایا، از پسر حسین درگذر، چنانکه از ما درگذشت، او را از آتش جهنّم برهان، چنانکه ما را آزاد کرد. غلامان و کنیزان این جملات را می گفتند و حضرت آمین می گفت.

        سپس می فرمود: همه شما از قید غلامی و کنیزی آزادید، من شما را به عشق رسیدن به عفو حقّ و آزادی از عذاب آزاد کردم.

        آنگاه روز عید فطر همه را می طلبید و به اندازه ای که پس از آزادی از بردگی محتاج مردم نباشند به آنان بذل و بخشش می فرمود.

        سالی نبود مگر این که دراین برنامه اقدام می فرمود و حدود بیست نفر غلام و کنیز آزاد می کرد و می فرمود: خداوند در ماه رمضان به وقت افطار هفتاد هزار هزار مستحقّ عذاب را برات آزادی می دهد و چون شب آخر شود به اندازه تمام ماه رمضان، از عذاب جهنّم می رهاند، من دوست دارم خداوند من مرا در چنین برنامه ای ببیند، باشد که وسیله نجاتی برای من مقرّر گردد.

        البتّه برای او فرقی نداشت که غلام و کنیز را چه زمانی خریده، آنچه برای او مهم بود این بود که شب آخر ماه رمضان آنان را آزاد کند، گر چه چند ماهی بیشتر نبود که به خدمت آن جناب درآمده بودند.

        این برنامه با عظمت را هر سال تکرار می کرد، تا وقتی که به وصال حضرت محبوب و لقای جناب دوست نایل شد. «21»

         

        19- صله ارحام

         

        یکی از پسر عموهای زین العابدین علیه السلام از نظر معیشت در سختی و مشقّت بود.

        امام سجاد علیه السلام شبانه بدون این که شناسایی شود برای او پول می برد، او هر کجا می نشست می گفت: علیّ بن الحسین اهل صله رحم نیست، خداوند جزایش را از وی دریغ کند. امام سجاد علیه السلام می شنید و برای حفظ آبروی او تحمّل می کرد. چون از دنیا رفت، پسر عمّش متوجّه داستان شد، از شدّت غصّه کنار قبر حضرت می آمد و مدّت ها بر آن جناب ناله و ندبه داشت! «22»

        20- برخورد با ناسزا

         

        روزی با غلامانش از راهی می گذشت، مردی به آن حضرت ناسزا گفت. غلامان به سوی او هجوم کردند، حضرت فرمود: دست نگاه دارید. خودش روبه روی آن مرد آمد و فرمود: آنچه از ما بر تو پوشیده است خیلی بیش از آن است که می دانی، اگر نیازی داری بگو تا برآورده کنم. آن شخص خجالت کشید، حضرت عبای خود را به او داد و دستور فرمود هزار درهم به او بپردازند. آن مرد پس از آن می گفت:

        شهادت می دهم که تو از اولاد انبیایی. «23»

        21- بردباری

         

        برای حضرت زین العابدین علیه السلام مهمان رسیده بود. غلام حضرت در آوردن غذای گرم در یک سینی بزرگ عجله کرد، سینی از دستش رها شد و از بالای پلّه ها به سر یکی از فرزندان حضرت فرود آمد و او را از بین برد. امام در حالی که غلام در اضطراب سختی قرار داشت فرمودند: برو در راه خدا آزادی، تو در این برنامه عمدی نداشتی! «24»

        22- اسوه فضیلت

         

        امام باقر علیه السلام می فرماید:

        پدرم خادمش را دنبال کاری فرستاد و او در آن کار، کندی به خرج داد؛ حضرت یک تازیانه به غلام زد، غلام گفت: اللَّه، ای پسر حسین! به من در کار رجوع می کنی، تازیانه هم می زنی! حضرت گریه کرد و فرمود:

        ای محمّد بن علی پسر عزیزم! کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله برو و دو رکعت نماز بخوان و بگو: خدایا در روز قیامت از علیّ بن الحسین بگذر. آنگاه رو به غلام کرد و فرمود: برو در راه خدا آزادی.

        ابو بصیر می گوید: به حضرت عرضه داشتم: آیا آزادی، کفّاره یک ضربه تازیانه است؟ امام پاسخ نگفتند. «25»

        23- برکتی عجیب از دو قرص نان

         

        شیخ صدوق رحمه الله از قول زُهری می گوید:

        خدمت حضرت زین العابدین علیه السلام بودم، مردی ازیاران حضرت وارد شد، امام به او فرمودند: چه خبر؟ عرضه داشت: فعلًا خبر خود را باز گویم، چهارصد دینار بدهکارم، در برابرش برای پرداخت دیناری ندارم، عائله ام سنگین است، از عهده خرجشان برنمی آیم. امام سجّاد علیه السلام بلند بلند گریه کرد. به حضرت عرضه داشتم:

        گریه برای مصایب و شداید است. حاضران در مجلس هم همان را گفتند.

        امام فرمود: چه مصیبتی بزرگتر از این که انسان خلأ زندگی برادر مؤمنش را ببیند و امکان جبرانش نباشد، سختی و فاقه مسلمان را بنگرد و قدرت رفع آن را نداشته باشد. مجلس تمام شد، مخالفانی که از آن جلسه خبر شدند، زبان به طعنه گشودند که چقدر عجیب است! اینان ادّعا دارند که آسمان و زمین در مدار اطاعتشان هستند و خداوند خواسته آنان را در هر زمینه ای اجابت می کند، با این همه به عجز از اصلاح وضع نزدیکترین دوستشان اقرار می کنند!

        مرد پریشان، آن یاوه ها را شنید، به محضر مقدّس امام شرفیاب شد و عرضه داشت: طعنه دشمن از فقر و فاقه ام بر دوش جانم سنگین تر است. امام فرمودند:

        خداوند برای کارت ایجاد گشایش کرده. خادمه خود را صدا زدند و فرمودند:

        افطاری و سحری مرا بیاور، دو قرص نان جوین که از خشکی قابل خوردن نبود آورد، حضرت فرمود: این دو قرص نان را ببر که خداوند خیر و فرج تو را در این دو نان قرار داده. مرد آن دو قطعه را گرفت و در حالی که نمی دانست برای قرض و سختی وضع عیالش چه کند و شیطان وی را وسوسه می کرد که این دو قرص نان چه مشکلی حل می کند، وارد بازار شد. ماهی فروشی را دید که ماهی رنگ پریده ای برایش مانده، آن ماهی را به یک قرص نان معامله کرد، سپس به نمک فروشی رسید و نان دیگر را به مقداری نمک عوض کرد، آنگاه به خانه آمد، چون شکم ماهی را باز کردند دو لؤلؤ گران قیمت از شکم ماهی درآمد. خدا را شکر کردند و در نشاط و سرور غرق شدند. در این وقت در خانه را کوفتند، چون به در خانه آمد ماهی فروش و نمکی بودند، دو قرص نان را پس دادند و گفتند: ما را قدرت بر خوردن این دو نان جوین نیست نان از آن تو، ماهی و نمک هم بر تو و اهل و عیالت حلال!

        چون ماهی فروش و نمک فروش گذشتند، خادم زین العابدین آمد و گفت: ای مرد، خداوند برای تو گشایش داد، امام سجّاد فرمود: آن دو قرص نان را برگردان که غیر از ما کسی قدرت خوردن این گونه طعام را ندارد!!

        آن مرد دو لؤلؤ را فروخت، قرضش را ادا کرد و مایه ای برای خرج خانه فراهم آورد.

        مردم دوباره به یاوه گویی پرداختند که این چیست و آن کدام است. یکجا از رفع رنج وی عاجز است، جای دیگر این گونه وی را بی نیاز می کند! چون به حضرت خبر رسید، فرمود: این یاوه ها را درباره رسول خدا هم می گفتند که چگونه در یک شب از مکّه به بیت المقدس رفته و آثار انبیا را در آن جا مشاهده نموده، در حالی که بین مکه و مدینه که راهی نزدیک است بیش از دوازده روز راه است چه رسد به مکّه و بیت المقدس و اللَّه! مردم به وضع ما جاهلند، نمی دانند که مراتب رفیعه از طریق تسلیم و رضا و عدمِ چون و چرا در کار حقّ به انسان می رسد.

        اولیای الهی آن چنان در مِحَن و مکاره صابرند که کسی به پای آنان نمی رسد، از این روی خداوند مهربان تمام درهای عنایت را به روی آنان باز فرموده و در هر حال عاشقان خدا جز آنچه خدا می خواهد نمی خواهند. «26»

        مستغنی است ازهمه عالم گدای عشق

        ما و گداییِ در دولت سرای عشق

        عشق و اساس عشق نهادند بر دوام

        یعنی خلل پذیر نگردد بنای عشق

        آنها که نام آب بقا وضع کرده اند

        گفتند نکته ای زدوام و بقای عشق

        گو خاکِ تیره زرکن و سنگ سیاه، سیم

        آن کس که یافت آگهی از کیمیای عشق

         

        پروانه محو کرد در آتش وجود خویش

        یعنی که اتّحاد بود انتهای عشق

        (وحشی بافقی)

         

        امام سجاد علیه السلام و هشام

         

        هشام بن عبدالملک به حجّ آمد، ازدحام جمعیّت مانع از این شد که به حجرالاسود دست بزند و آن سنگ پرقیمت را استلام کند، بر بالای بلندی قرار گرفت تا اهل شام، آن نوکران جیره خوار و بدبخت، وی را طواف دهند. در این بین حضرت زین العابدین علیه السلام رسید، چون به محلّ حجر نزدیک شد، مردم از هیبت و عظمت حضرت راه را باز کردند و امام بدون مزاحمت به استلام حجر نایل شد.

        مردی از اهل شام از هشام پرسید: این آقا کیست؟ پاسخ داد: نمی دانم، فرزدق فریاد زد من او را می شناسم. مرد شامی پرسید کیست؟

        فرزدق قصیده بسیار عالی خود را همان جا انشا کرد که مضمونش را از قول جامی در سطور زیر می خوانید:

        پور عبدالملک به نام هشام   در حرم بود با اهالی شام

        می زد اندر طواف کعبه قدم   لیکن از ازدحام اهل حرم

        استلام حَجَر ندادش دست   بهر نظّاره گوشه ای بنشست

        ناگهان نخبه نبیّ و ولیّ   زین عبّاد، بن حسین علی

        درکسای بها و حُلّه نور    بر حریم حرم فکند عبور

        هر طرف می گذشت بهر طواف   در صف خلق می فتاد شکاف

        زد قدم بهر استلام حجر    گشت خالی ز خلق راه و گذر

        شامیی کرد از هشام سؤال  کیست این با چنین جمال و جلال

        از جهالت در آن تعلّل کرد   وز شناساییش تجاهل کرد

        گفت نشناسمش ندانم کیست   مدنی یا یَمانی یا مکّی است

        بوفراس آن سخنور نادر   بود در جمع شامیان حاضر

        گفت من می شناسمش نیکو    وز چه پرسی به سوی من کن رو

        آن کس است این که مکّه و بَطحا   زمزم و بوقُبَیس و خَیْف و مِنا

        حرم و حِلّ و بیت و رکن و حَطیم    ناودان و مقام ابراهیم

        مروه، مَسْعی ، صفا، حجر، عرفات    طیبه، کوفه، کربلا و فرات

        هر یک آمد به قدر او عارف    بر علوّ مقام او واقف

        قرّه العین سیّد الشّهداست     غنچه شاخ دَوحه «27» زهراست

        میوه باغ احمد مختارلاله راغ «28» حیدر کرّار  

تلفن : 05132244206
فاکس : 05132244207
پست الکترونیک : planning@mashhad.ir

میدان شهدا،ساختمان توسعه شهرداری،طبقه چهارم

تلفن:روابط عمومی معاونت برنامه ریزی و توسعه سرمایه انسانی  05138491451

آدرس :
   کلیه حقوق این سایت متعلق به شهرداری مشهد  و تامین و به روزرسانی محتوای توسط معاونت برنامه ریزی و توسعه سرمایه انسانی شهرداری مشهد انجام میگردد
    طراحی و پشتیبانی فنی: سازمان فناوری اطلاعات و ارتباطات شهرداری مشهد